|
ساده اما رومانتيك
|
||||
|
|
||||

+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:7 توسط شهرام
|


+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:6 توسط شهرام
|

قلک خالی دلم رو روی طاقچه ی نگات می ذارم هر روز به سراغش می رم و تکونش می دم صدایی نمیاد نمی دونم شاید عشق کاغذیه هوا سرده باز هم به قلک خالی نگاه می کنم باد میاد آهسته به در می زنه چیزی نمی شنوم فقط نگاه می کنم به... به شعله هایی که بی نور گرما می بخشن! باز هم باد میاد با مشت پنجره ی انتظار رو باز می کنه قلکم با صدایی که فقط خودم میشنوم می شکنه و... و آسمون نگام پر می شه از بارون. * * * رنگ دنیای مرا آه سحر داندو بس شعر چشمان مرا اشک سفر داند و بس ماتم شام غریبانه ی دل دیده ی مانده به در داند و بس.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:5 توسط شهرام
|

دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی سرودم از ستاره ها غزل برای بودنت ز هر چه رنگ بی تو داشت گسستم و نیامدی دلم بهانه تو داشت، فقط به عشق دیدنت دریچه ی نگاه خود نبستم و نیامدی سؤال کردم از خدا نشان خانه ی تو را سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی...
کنار برکه دلم نشستم و نیامدی
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:58 توسط شهرام
|

یکی تنهایی خود را به نور ماه می گوید کسی هم قصه هایش را به یک همراه می گوید یکی هم خسته از دنیا و شهر خالی از آدم دوباره قصه هایش را برای چاه می گوید. مرا هم صحبت پیمانه کردی و در ویرانه ی دل لانه کردی از آن روزی که قلبت را سرودی مرا دیوانه ی دیوانه کردی.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:57 توسط شهرام
|

تو يعني مهربان با قاصدکها تو يعني رقص خوب شاپرکها تو يعني يک بغل عطر اقاقي تو يعني مستي و محراب و ساقي تو يعني هديه اي از بهترين يار تو يعني بوسه اي با تن تبدار تو يعني گم شدن پيدا شدن باز تو يعني رفتن و شيدا شدن باز تو يعني عشق و مستي شور هستي تو يعني قبله گاه و بت پرستي تو يعني هر نفس هر جا که بودن به ياد عشق تو لبها گشودن همه آرزویم اینست که ببینم از تو رویی چه شود تو را که من هم برسم به آرزویی حرمت عشق ؛ گرامي تر از آن است که من ؛ سخن از عشق بگويم اما ؛ عشق رازي است ميان تو و من ؛ که فقط معني اين راز خدا مي داند يک بار خواب ديدن تو ، به تمامی عمر می ارزد ؛ قبول ندارم . صدای گرمت آتش نوشتن را در من بیدار میکند نگاه پاکت مصرع شعری را در من میکارد عشق گرمت از من شاعری بی نقص میسازد نم نم باران چشمانت نفسم را در ابیات حبس میکند با خنده ات میرویم و این را برایت میسرایم: دوستت دارم تا هر آنچه هست



پس نگو آن نیست که میخواهیم
گر چه جسم خسته است
اما دل دريايی است .
تاب و توانش بيش از اين هاست .
دوستت دارم و خواهم داشت .
توان آن هر چه باشد ، باشد .
باکی ندارم از هيچ کس و هر کس که
تو را دارم عزيز .

+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 15:30 توسط شهرام
|

من تو را هر روز و شب از او تمنا می کنم تا به کویت می رسم، امروز و فردا می کنم من تو را می جویم اما، باز هم گم می کنم در نبودت با دل مجروح خود، تا می کنم دل به دستت می سپارم، می بری روز دگر قلب خود را غرق خون افتاده پیدا می کنم می روم تا گم کنم یاد تو را اما چه سود؟ تو، منی، بار دگر خود را تماشا می کنم آه، می دانم نمی آیی دگر تا شهر من بی تو با گرمای آهنگت مدارا می کنم آه می بارم و می گریم به جای آسمان مملو از باران آهم گوش دنیا می کنم
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:58 توسط شهرام
|

او رفت، تنهای تنها وقت رفتن کاسه ای آب بود که به امید برگشتش روی خاک فرق پاشیدن شاید داغی که تازه سر زده بود، التیام پیدا کنه. او رفت با امیدی سبز امید برگشت به خونه همه می گفتن: " منتظر می مونیم بر گردی" او هم شاد به این امید. یک روز گذشت دو روز سه روز ... و و حالا او سالهاست که توی اتاقش به اندازه همه بیابونا تنهاست اونا که به امید اومدنش کاسه آبی به دست داشتن، رفتن شاید دیگه فراموش کردن که کسی یه گوشه از دنیا چقدر تنهاست. و امروز من موندم روی لبام لبخندی به یاد اونایی که دوستم داشتن توی دلم طوفانی از غم و نفرت، نفرت از همه اونا که فراموشم کردن.
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:50 توسط شهرام
|

این راه بی عبورت، پایان ندارد انگار سر می زند دوباره دردی که آخرش نیست خون در رگان قلبم جریان ندارد انگار می دانی اولم را، پایان قصه ام را این راز پر هیاهو، سامان ندارد انگار تنها تر از غروب است دستان سرد بی تو اما به فصل بی تو ایمان ندارد انگار این درد کهنه دارد جان می برد ز دستم دست تو با دل من پیمان ندارد انگار من قطره قطره خود را می گریم و صد افسوس کوه غرورت ای عشق پایان ندارد انگار.
یک درد کهنه دارم، درمان ندارد انگار
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:49 توسط شهرام
|

سایه ای می لغزد، روی دیوار دلم روی آن خلوت دور، روی آوار دلم سایه ای می گرید باز در گریه ی من می شود رنگ شبی، مثل تکراردلم سایه ای می بارد پا به پای دل من می رود تا غم دور لابلای دل من می چکد اشک سیاه روی آن لوح کبود سایه ای می گرید همصدای دل من باز هم ماه نشست روی پیشانی آب روی آن چشمه ی دور پشت پرچین سکوت باز هم سایه خزید روی نقاشی ماه شیشه آب گرفت رنگ غمگین سکوت باز هم ماه گذشت از سر کوچه ی دل سایه ی آه نشست روی سجاده ی دل باز هم خانه گرفت رنگ تکراری شب باز هم باد شکست خلوت ساده ی دل.
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:47 توسط شهرام
|

غروبی بود که خیلی زود می آمد و من باید به خانه باز می گشتم غمم شاید سرود مهد کودک بود که زود از خاطرم می رفت و یا رنگ لباسم بود که کا ش همرنگ دریا بود غمم کوچک به رنگ کودکی ها بود و مثل خواب بعد از ظهر چه زود از خاطرم می رفت و من اسب سفیدم را دوباره خواب می دیدم مرا می برد تا مهتاب و من پر می شدم از شوق غم آنروز زیبا بود وکاش دستان امروزم پر از غمهای زیبا بود
غمم شاید
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:46 توسط شهرام
|


+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:42 توسط شهرام
|

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدبل شود. مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود. عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست، پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن. تازگي ذات عشق است و طراوت بافت عشق,چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:36 توسط شهرام
|

مهربانم ....... به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند؛ بی تو شب من بی ستاره است
آفتاب را ببين که تاريکی از مقابلش می گريزد؛
بی تو روز من آفتاب ندارد
.چمنزارها را بنگر با لاله و جويبارهای کوچکی که زمزمه کنان روان است؛
بی تو دنيا ي من از چمن و لاله زار خالی است
بپذير پاکترين دردهايم را
که من بی تو هيچم
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:32 توسط شهرام
|

کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا کرد...کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد
کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا
به هر کجا که مي خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره
ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي
خستم
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:31 توسط شهرام
|

«
باز روشن می شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی است
:بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید
و لیموهایی ترش، تا که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهایی در زحمت
تا که از ما انسان هایی تواناتر بسازد
.خورشید دوباره خواهد درخشید، زود
خواهی دید
.»
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:29 توسط شهرام
|

سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه روشن ترين كلمه " اميد" است... به آن اميدوار باش. ضعيف ترين كلمه " حسرت" است ... آن را نخور. تواناترين كلمه " دانش " است .... آن را فراگير محكم ترين كلمه "پشتكار" است ... آن را داشته باش. سمي ترين كلمه "شانس" است ... به اميد ان نباش. لطيف ترين كلمه " لبخند " است ... آن را حفظ كن.
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:26 توسط شهرام
|

خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شدن چشمام خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد اگه گفتم خدا حافظ نه اين كه رفتنت سادست نه اين كه مي شه باور كرد دوباره اخر جادست خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رويا ها بدوني بي تو با تو همينه اسم اين دنيا خدا حافظ .خداحافظ همين حالا. که من تنهام گفتم بمان بهر خدا ...گفتی خداحافظ گفتم ببر با خود مرا ... گفتی خداحافظ گفتم تو از من در مسیر روشن پیوند آخر چه دیدی از جفا ... گفتی خداحافظ گفتم نمیخواهی مرا؟! باشد..نخواه..اما ایکاش میگفتی چرا...گفتی خداحافظ گفتم برو ! باشد ! خدایارت... به دیدارت می آیم .. ام کی؟ کجا؟گفتی خداحافظ ای وای از دلبستگی ... ای داد از عادت... معتاد خود کردی مرا گفتی خداحافظ 

+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:22 توسط شهرام
|

اگر میبینی حال خودم نیستم و در خود شکسته ام بدان که عاشقم.... اگر میبینی ساکتم ، آرامم و بی خیال بدان که عاشقم.... اگر میبینی در گوشه ای نشسته ام ، چشم به آسمان دوخته ام و ستاره ها را می شمارم بدان که عاشقم.... اگر میبینی در کناره پنجره ای نشسته ام و به صدای آواز مرغ عشق گوش میکنم بدان که عاشقم.... اگر میبینی همیشه حال و هوایم ابری و چشمانم بارانی است بدان که عاشقم.... اگر میبینی هنگام دعا کردن دستهایم را به سوی آسمان برده ام و با چشمان خیس حرفهایی را زیر لب زمزمه میکنم بدان که عاشقم... اگر میبینی همیشه سر به زیرم ، همیشه در فکر فرو رفته ام بدان که عاشقم.... اگر میبینی گل های باغچه را یکی یکی می چینم و دسته میکنم و با لبی خندان ترانه زندگی را میخوانم بدان که عاشقم.... اگر روزی دیدی دیگر در این دنیا نیستم بدان که... بدان که از عشق تو مرده ام
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:18 توسط شهرام
|
